شیخ ما مسئول شهر خویش شد کار او دشوار تر از پیش شد
چون که هر مسئول را یاری بود کار بی یار و وزیر عاری بود
شیخ ما می گشت در شهر و دیار تا بیابد از برای خویش یار
گفت چون شهرم جوان دارد زیاد از جوانان کار بهتر بر می آد
می دهم من نو مریدان را مقام «پس سخن کوتاه باید والسلام»
نومریدی بود کاو کاری نداشت وز چنین بی کارگی عاری نداشت
شیخ ما بر گفت با وی کای فلان هم وزیر کار گشتی این زمان
گشت داخل نومریدی گفت زود اطلاعم نیست بر گو هر چه بود
شیخ ما خوشحال شد فریاد زد کاطلاعات وزیرم۱ نیست بد
نومریدی بود اندر بادیه کرد شیخ او را وزیر مالیه
نومریدی کرد انگشتش فرو در دماغ و خوب چرخاند اندرو
شیخ ما گفتش که چون گل کاشتی هم بدان تو یاور بهداشتی
از ته مجلس کسی فریاد زد پس به ناگه هر مریدی داد زد
چون که گستر داد۲ داد آن نومرید دادگستر گشت و از شادی پرید۳
«دیگری بر خاست می شد مست مست» پایکوبان جای شیخ ما نشست
شیخ ما فوراً به او بر گفت راز تو معاون اولی خود را بساز
نومریدی بود هفتاد و چهار رتبه ی کنکورش از چندین هزار
شیخ ما او را وزیر نفت کرد هشت او را نفت ، گیر هفت کرد
شیخ ما را نصب ها بد بود بد پس کسی زیر آب او زد زود زد
گفت محمودش۴ به آواز جلی آبرو بردی گمان دارن خلی
با تمام قدرت و هوش و دها بی خیال پست! ما را کن رها
یار و یاور از برای خویش گیر راه کنج و انزوا در پیش گیر
نگارنده سپس اعتراف کرد که سوژه اش را از طنزنویس بزرگ ، استاد منوچهر احترامی کش رفته است.
۱-ترکیب اضافی مقلوب تا به حال شنیده بودید! اگر نه ، باید بگویم:
می بفهمد جمله ام را با ادب «بی ادب محروم ماند از لطف رب»
۲-گسترش داد.
۳-خود آزمایی: کلمه ی «داد» در بیت ، به سه معنی مختلف به کار رفته. آیا می توانید آن سه معنی را پیدا کنید؟!
۴-نماد رؤسای کل و مافوق.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 12:56 بعد از ظهر  توسط محمد صادق کریمی
|
... یادم آمد هان ،
داشتم می گفتم آن شب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد
و چه سرمایی ، چه سرمایی!
باد برف و سوز وحشتناک...
شیخ ما خسته و کوبیده ، فانوسی به پنجه کشیده ، از سر کار به سرای می شد و جاده اش از جانب ریل حدید۱ می بُرد. شیخ ما را نظر بر ریل اوفتاد و به دید جان بدید که سنگ ِ افکار عمومی ، راه ریل مسدود نموده و عبور قطارگان۲ ناممکن. پس به طرفة العینی دریافت که قطاری در راه است. سبک۳ دستار و دراعه برکند و جامه از تن گشود و به روغن فانوس آغشت. آنگاه آتش هدایت بر افروخت و گرازان به تگ ایستاد۴ و می خروشید که : «ای قطار تندرو ، این قدر تند نرو ، مگر نمی دانی که از سد افکار عمومی عبور کردن نمی تانی!»
شیخ ما روی سوی قطار می دوید. لکن قطار را سرعت کم نمی شد و خطر شیخ ما را تهدید می کرد. پس شیخ ما فی الفور از راه قطار کنار رفت و شگفت آنجا بود که بر جدار آن قطار بد قوار به خط جلی نگاشته بودند :«قطار لیبرال دموکراسی آمریکایی ، لطفاً از سر راه کنار بروید و گر نه به جرم ترور له می شوید!!» قطار همچنان می رفت ولی شیخ ما را غیب گویی به صحت منسوب بود. پس قطار را سر به سنگ خورد و چپ کرد و از ریل خارج شد و کس به دادش نرسید...
باشد تا چشم دهقان فداکار به جمال هواپیمای جت روشن شود!
۱-آهن
۲-جمع قطار
۳-فوراً
۴-شروع به دویدن کرد.
+ نوشته شده در سه شنبه 24 مرداد1385ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط محمد صادق کریمی
|
در منزلمان لمیده بودم من دوش محظوظ
* ز یک فضای آرام و خموش
ناگاه یکی وانت بر آورد خروش زنبیلو بیار که این منم سبزی فروش
*محظوظ: بهره ور ، کامیاب
***
کمبود هوای تازه از سرب بگیر ناجورترین گدازه از سرب بگیر
در هر نفسی که می کشی ای شُش من یادت نرود اجازه از سرب بگیر
***
با یاد تو غنچه های صحرا گل شد پایم به شنیدن صدایت شُل شد
ای پول به من بگو چرا در پی تو مجنون به بیابان شد و لیلا خُل شد
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط محمد صادق کریمی
|
شیخ ما را گفتند: عالم بی عمل به چه ماند؟ گفت: زنبور بی عسل
گفتند: دبیر کل سازمان ملل به چه ماند؟ گفت: زنبور بی عسل
گفتند: رایانه ی بی مودم به چه ماند؟ گفت: زنبور بی عسل
گفتند: بنزین تک نرخی به چه ماند؟ گفت: زنبور بی عسل
گفتند: کنکور ۸۵ به چه ماند؟ گفت: زنبور بی عسل
گفتند: فقط همین یه جمله رو بلدی؟! گفت:ویززززززز...... و بعد پر زد و رفت!!
در این لحظه نگارنده به یاد بیت آن مرید افتاد که :
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود
+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 8:43 قبل از ظهر  توسط محمد صادق کریمی
|
شیخ ما ، در شهرشان خانقاه بود فراوان و هر شیخی را خانقاهی. شیخ ما را زاویت۱ شمال ترِ زوایا بود و دیگر خانقاهان در جمله ی شهر پراکنده و ذکر و حال و طرب و رندی در میانشان زنده. حیات شیوخ و مریدان بر این نمط۲ می گذشت تا که فی یومٍ من الایّام...
شیخ خانقاه فرودست که همچنان در شیخوخیّتش۳ تردید بود ، بانگ و هزاهز و غریو سر داد که :«یا اهل هذه المدینه ، شیخ ما دو پیاله ی باده از خانقاهم در ربوده و با آن نشاط بسیار برده۴. حالی غصب خانقاهش واجب آمده و ما را در این کار درنگی نباشد.» شیخ فرودست مثال داد مریدانش را که بر روید و در ریزید و سر بُرید و زر گیرید.
شیخ ما ، تجاوز جایز ندانستی و نومریدان را در خانقاه و بر برج و باروی آن بگماردی که نگاه دارید تا نزدیک نشوند. مریدان بکردند و بر غاصب سنگ زدند تا مگر بگردند و بر گردند.لکن سنگ دشمن مرغوب تر بود و حمله برای آنان مطلوب تر. چنان شد که در و پنجره و زیربنایات۵ از خانقاه شیخ ما شکستند و ایضاً سر و دست و دماغ از نومریدان.
تا روزی چند ، حال چنان بود که نوای حق خواهی فقط از نای نومریدان شهر می آمد و شیوخ۶ سکوت بر گزیده بودند. کار بدانجا رسید که نومریدان در کوی و برزن بیانیه در دادند که : « آی...اتحادیه ی صنف خانقاه داران ، آنک۷ وقت است تا در کار شوید و غاصب دژم بر جای نشانید . مگر شما وظیفه تان را نمی دانید.» رئیس اتحادیه زان پس چون انگشتی در بینی تفکر و تأمل فرو رفت. مدتی آنجا بود و چرخ زد تا بالاخره درآمد که:«ما دلمان اندک مایه ای از این واقعه گران گشته. برای گشادگی دل و همدردی با نومریدان آزرده۸ فی الفور به جزایر قناری می شویم. » شیخ ما ، چون سکوت دیگر شیوخ و این فتوای بی فحوا را شنید ، چنین سرود:
امیدوار بود آدمی به خیر کسان مرا به خیر تو امّید نیست شر مرسان
باری...تا مدتی دو خانقاه در دار و گیر بودند و این ، پیاله از آن شکستی و آن ٬ کوزه از این.
تا اینکه دستِ آخر آن شیر بیشه ی جنگ ، آن زمین خورده اش پلنگ ، آن دشمنانش ترسو ، از تیر نگاهش فراری به هر سو ، آن مرد وانفسای غیرت ، آن کوه طلا نه برایش قیمت ، شیخ ما و پیر ما ، مثال داد که حمله کنید و چون رعد بر سرشان فرو ریزید و دودمانشان به آتش کشید. نومریدان خدو بر مساعدت نیامده ی شیوخ خانقاهان و اتحادیه ی خانقاه داران افکندند و به سنگ خویشتن عدو را به هزیمت بردند. باشد تا فجر نهایی در رسد...
۱-زاویه ، مجازاً خانقاه
۲-نسق ، روش
۳-شیخ بودنش
۴-غافل از اینکه
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت شیخ ما با همه شون باده ی مستانه زده
۵-جمع زیربنا ، نمی دونم اگه اینو نفهمیدین چه جوری تا اینجای متن اومدین.
۶-لزوماً همیشه منظور از شیوخ امیر نشین های عربی نیست ولی ...
۷-اینک
۸-زخمی
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط محمد صادق کریمی
|